لاله های دشت میوند
وداع کرد چه دیر و چه زود حاضر شد
قبیله پشت سرش ماند و او مسافرشد
به دشت تشنه ی میوند در میانه ی راه
قطار وحشی گرگ سیاه ظاهر شد
به دشت باز از آن گرگ ها یکی قاضی
و بیست متهم و ....حکم قتل صادر شد
پرنده گفت : جوانک که بود درپی نان
به حکم قاضی گرگ سیاه " کافر" شد
غروب بود و جسد های بی سر و صحرا
پرنده سر به هوا زد ستاره شاعر شد
|+|نوشته شده در شنبه 1387/09/23 ساعت 20:27 توسط یحیی جواهری
|
آخرین نوشته ها
