بسم الله الرحمن الرحیم
سلام لحظات تان آفتابی باد
پس از ماه ها گشت و گذار در شهر ها وولایات مختلف افغانستان اینک دو قطعه شعر بر این صفحه
میگذارم امیدوارم ارزش یکبار خواندن را داشته باشد
ماه قبیله ی عشق
اگر تو ماه شوی شام تار هم سهل است
به ذوق آمدنت انتظار هم سهل است
به حضرت تو که تسلیم یک نگاه تو ایم
اگر تو حکم دهی چوب دار هم سهل است
روایت است که یک صبح جمعه میآیی
به این امید غم روزگار هم سهل است
چو ذوالفقار به دست تو یا علی گوید
اگر که خصم شود صد هزار هم سهل است
به مهر دوست که ماه قبیله ی عشق است
گذشتن از سر ایل و تبار هم سهل است
به عاشقی که ز شمشیر کس نمی ترسد
نگار من سفر قندهار هم سهل است
ووووووووووووووووو
چراغ
نداشت - رفتم و دیدم - شب قلات چراغ
وماه بود فقط . در هزاره جات چراغ
در این قبیله که سیاره ای به تاریکی است
زچشم گم شده چون کشتی نجات چراغ
سیاه بختی ی این قوم طنز تاریخ است
که مرده نیز ندارد شب وفات چراغ
در امتداد سیه چاله هاست خانه ی ما
نه آفتاب و نه بر سقف کاینات چراغ
بگو به عید که این آمدن مبارک نیست
به ملتی که ندارد شب برات چراغ
زحون خویش توان صد فتیله روشن کرد
به بلخ شمع برافروز و در هرات چراغ
هزاره جات چنین بی چراغ هم زیباست
از آن که غیر به منت دهد زکات چراغ
وووووووووووووووو

