نه از سزار و نه از کیقباد میگویم
خودم برای خودم زنده باد میگویم
به گوش خاک سترون که سخت لب تشنه است
حدیث آمدن ابر و باد میگویم
قبیله ها همه خواب اند و من ر صبح قریب
چه قصه ها که به ایل و نژاد میگویم
زآب و خاک سمرقند گفته اند بسی
من از تفضل ام البلاد میگویم
به آمدآمد خورشید هرچه گفت دلم
حکایتی است که هر بامداد میگویم
به پاس حرمت تهمینه مادرت سهراب
تو را ذلاور تهمینه زاد میگویم
وووووووووووووو
کم کم صدای هلهله ی جنگ می رسد
فصل جدال آینه و سنگ می رسد
طفل یتیم بر سرگور شهید گفت
میراث دلشکسته به دلتنگ می رسد
وقتی تفنگ ها همه شلیک میکنند
از چارسو جنازه خونرنگ می رسد
وقتی که آب قسمت ماهی نمی شود
دریا و هرچه هست به خرچنگ می رسد
در کشوری که آینه در دست کورهاست
پای غریبه نیز به اورنگ می رسد
ووووووووووووو

