نه از سزار و نه از کیقباد میگویم
خودم برای خودم زنده باد میگویم
به گوش خاک سترون که سخت لب تشنه است
حدیث آمدن ابر و باد میگویم
قبیله ها همه خواب اند و من ر صبح قریب
چه قصه ها که به ایل و نژاد میگویم
زآب و خاک سمرقند گفته اند بسی
من از تفضل ام البلاد میگویم
به آمدآمد خورشید هرچه گفت دلم
حکایتی است که هر بامداد میگویم
به پاس حرمت تهمینه مادرت سهراب
تو را ذلاور تهمینه زاد میگویم
وووووووووووووو
کم کم صدای هلهله ی جنگ می رسد
فصل جدال آینه و سنگ می رسد
طفل یتیم بر سرگور شهید گفت
میراث دلشکسته به دلتنگ می رسد
وقتی تفنگ ها همه شلیک میکنند
از چارسو جنازه خونرنگ می رسد
وقتی که آب قسمت ماهی نمی شود
دریا و هرچه هست به خرچنگ می رسد
در کشوری که آینه در دست کورهاست
پای غریبه نیز به اورنگ می رسد
ووووووووووووو
چنان قحطسالی شد اندر دمشق
که یاران فراموش کردند عشق
چنان آسمان برزمین شد بخیل
که لب تر نکردند زرع و نخیل (سعدی)
درافغانستان دهقان وابسته به زمین است و زمین متکی به آسمان یعنی
آب باران . اگر در زمستان برف سفید نباردروزگاردهقان سیاه می شود
واگر دربهارآسمان برزمین بخیل شودکشتزارها ازعطش میسوزند علف های نورسته خشک میشوند و دهقاه نگون بخت آواره و خانه بدوش میگردد
امسال با تاسف که اینچنین شد.
بهاری بی باران چشم دهقان مصیبت دیده را اشکبار کرد
قیمت گندم این کالای استراتیژیک سریع و سرسام آورصعود نمود
در بحبوحه ی این بحران و درلحظه های وانفسای گرسنگی از شمال تا حوالی جنوب و صفحات مرکزی کشور سفر کردم
همه چیز از وقوع یک فاجعه خبر میداد.ترس و اضطراب همه جارا فرا گرفته بود. اگر تو هم می بودی میتوانستی حضور بحران را لمس کنی و صدای پای هیولای قحطی را بشنوی.
در کابل پایتخت کشور معلمان اعتصاب کرده بودند و مکاتب درحال تعطیل بسر میبرد. آنها حق داشتند. بایکماه معاش و مواجبی که دریافت میکردند
قادر نبودندحتانیم بوجی آرد بخرند
معاش در افغانستان در واقع خونبهای یک معلم است . آنهااز ته دل فریاد میکردندو معترض بودند از بابت معاش اندک.از گرسنگی آل و عیال . ازبالارفتنسرسام آور قیمتها و از مرگ تدریجی . ولی جناب وزیر معارف گاهی عشوه میکرد گاهی تهدید میفرمود و گاهی نیز وعده های سر خرمن میدادتا بقول خودش فتنه را بخواباند. گویا به ایشان گاهی هم الهام می شدکه دراین اعتصاب دستهای دسیسه گران دخیل است . خلاصه اضطراب فراگیر بودو جوانان برای فرار از کشورنقشه ها میکشیدند و راه و چاره می اندیشیدند. خوشبختانه دراین هیاهوی مرگ و زندگی کاروان کمک ها و گندم های خریداری شده از شمال و جنوب وارد کشور شدکه این نیز البته داستانی دارد. جو وحشت و اضطراب تا حدودی شکسته شدو قیمت آرد تا دوهزار افغانی تنزیل یافت. اگر این جو نمی شکست کسی چه میداندشایدسال بنگلادیش تکرار میشدو عده ای از هموطنان ما از گرسنگی هلاک می شدند. اگر چه انون نیز این خطر وجود دارد و یا شاید دست به اسلحه برده شورش و انقلاب میکردند و این امکان هم وجود داشت که تمام کشور دستخوش شورشهای کورو بی هدف شود و بازارباجگیران وندگیر
داغ داغ شود که حالا نیز این قصه به شکلی جریان دارد.
یادگار من از این سفر چند قطه شعر گونه ایست که اینکیکی از آن سروده ها را به عنوان برگ سبزتقدیم حضور تان میکنم ........................
گل گفت : بی بهار تبسم قیامت است
در محشر سکوت تکلم قیامت است
با سنگدل بگوی که دل مثل آینه است
بین دل و تفنگ تفاهم قیامت است
وقتی که آسمان به زمین میشود بخیل
این های و هوی و قحطی گندم قیامت است
آنکس که دربهشت غنا آرمیده است
کی داند این که بر سرمردم قیامت است
تا کی نشسته یی که قیامت کند ظهور
هرجا که هست دست تظلم قیامت است
صور قیامت است دراین شهر بیقرار
اما کسی نگفت که چندم قیامت است
ووووووووووووووووووو

