بشارت میدهد طبیعت تکان میخورد خاک زایا میشود و نفسهای باد خوشبو و معطر میگردد
بهار معجزه جاودان طبیعت است و رستاخیز سبز زمین
بهار یعنی مجموعه ی خوبیها در یک فصل و در یک چشم انداز
بهار یعنی وقتی که زمین یوسفستان حسن میشود
بهار یعنی جاری شدن . بالنده شدن. و زیباترین فرصتی که درآن انسان با طبیعت نزدیک تر
میشود و بیشتر انس می گیرد
بهار یعنی فصل رهایی . فصل پرواز . وفصل صلح و همدلی
بهار یعنی شکفتن گل لبخند برلبان آنهاییکه مدت هاست رنگ خنده را فراموش کرده اند
بهار یعنی گل سرخ در سبز ترین لحظه های آفرینش
در آغاز بهار بود که آدم برزمین هبوط کرد......پیامبربه معراج رفت... و علی به خلافت رسید
هرسال وقتی بهار میآید آسمان برزمین مهربانتر میشود
طراوت چشمه چشمه می جوشد
درخت سبد سبد گل میآورد
و آتش عشق لمحه لمحه تیز تر میشود
در این فصل (فصل اعتدال هوا ) زمین انرژی زا و خاک گنج آفرین میشود
یاران....بهار با همه ی خوبیها و بشارت هایش بر شما خوبان هموطن مبارک باد
افغانستان......آرزو میکنم این بهار و این سال مبارک مطلع الشمس صلح و خوشبختی
و آرامش باشد برای تو و همه ی آنانیکه به این آب و خاک تعلق دارند..
ادامه دارد.......
بهار بدون صلح تابلوی نفیس و زیبایی است که در آن صحنه های پرکشاکش جنگ و خشونت
نقاشی شده باشد
وقتی بهار باشد و امنیت نباشد جام بلورین پر از شرنگ و شوکران در ذهن انسان تداعی میشود
یک شاعر فلسطینی میگفت :
به گلهای سرخ سلام مارا برسانید و بگویید فلسطین بهار ندارد
اشغالگران بهار را از ما دزدیده اند و لبخند کودکان مارا نیز ......
آری در سرزمینی که موسیقی جنگ نواخته شود پرستو های بهاری پیش از سرودن شاد ترین
ترانه های خود مهاجر میشوند
آنجا در پشت مرز ها در نیم دایره ی جنوب و شرق اشباح نقابدار در کمین نشسته اند
تا آزادی را بدزدند.....خشونت را جار بزنند....جنازه نیم جان صلح را بر نوک برچه های خون آلود خود
مصلوب نمایند
و بهار را از این سرزمین بتارانند
بهار عاشق لبخند های شادمانه ی شماست...اگر بگذارند
در این سرزمین فقر هست.....خشونت هست...تقسیم های ناعادلانه هست
تریاک و تبعیض و تفنگ هست... دلواپسی و دلتنگی هست.. .اما بهار و شکوفه و عشق و
طراوت نیز هست.
در بهار پرستو ها باز میگردند در گلستانها
و ملیون ها کودک و نوجوان وطن راهی مکتب ها و دبستانها میشوند
الفبای بهار حرف اول مکتب هاست
و کودکان این گلهای متحرک و خوشبوی زندگی با چهره های شاد و اراده های مصمم
بسوی مکتب میروند تا مشق صلح را بیاموزند....و یادبگیرند که وقتی بزرگ شدند ورود کاروان
سبز پوش بهار رادر این جزیره ی ناآرام قدغن نکنند
یادبگیرند که صلح مقدس است..... وامنیت یوسف گمگشته ی افغانهاست
یادبگیرند که از فرمان پیامبر عقل سر نه پیچند....شبها خون خواب نبینند
و با تفنگ و نارنجک و رویاهای خوف انگیز به رختخواب نروند
یاد بگیرند که افغانها برادر هم اند....و در این قطعه خاک جا برای هیچکسی تنگ نیست
یادگیرند که تبعیض چشم منطق را کور میکند
و کوبیدن برطبل خالی قوم و قبیله شیاطین فتنه را بیدار میکند
یادبگیرند که وقتی فردا بزرگ شوند پیوند های از هم گسسته را از نو برقرار نمایند
و به انسان فقط به خاطر انسانیت اش احترام بگذارند
یاد بگیرند که بهار در شمال وقتی زیباست که دره ها و جنگل های جنوب نیز آکنده
ازعطر ملایم و روح انگیز بهار باشد
یاد بگیرند که عشق زیباست.......وطن کشمیر است.....آزادی گوهریست بی بدیل و گرانبها
صلح اکسیژن زندگی است
کتاب نردبان یک ملت بسوی قله های خوشبختی است
و قلم آن هدیه آسمانی به اهل زمین است که خداوند به آن سوگند خورده است
و حرمت آن نباید شکسته شود
بهار را گرامی میداریم و از بارگاه خالق بهار تمنا میکنیم که سال نو خورشدی را برای ملت
و کشور عزیز افغانستان سال استقرار صلح....سال امنیت پایدار...سال ختم جنگها و خشونت ها
و سال سربلندی و خوشبختی قرار دهد
آرزو میکنیم که در این سال هیچ قطره خونی به ناحق برزمین نریزد
قلب یتیمی شکسته نشود
چراغ بیوه زنی خاموش نگردد
زور و زر بر عقل و منطق پیروز نشود
عشق شکست نخورد
ازدواجها آسانتر شود
آوارگان تحقر نشوند
هیاهوی تفنگها و نفیر گلوله ها به خاموشی گراید
و این سال آیینه ی باشد که همه ی افغانها بتوانند جلوه های عشق و همدلی و اتحاد
قبایل را در آن تماشا کنند
آمین یارب العالمین
شب تکه ایست از ابدیت
شب ملکوت زمین است پر از اکسیژن عشق
شب اقیانوس تنهایی است سرشار از واژه های سکوت
شب عطر پیامبران را در هوا منتشر می کند
و زمزمه های عاشقانه ی اهل راز و نیاز را
در قلمرو شب فرشتگان می آیند بال در بال ......در ضیافت اشکها
و جشن بی چلچراغ دلهای عاشق
شب نردبانی بافته از زنجیر لحظه هاست که فاصله آسمان را با زمین
کوتاه می کند
شب کلمه ایست از کلمات خدا ......و معبدی است مقدس
آراسته با قندیل های نماز و نیایش
چون هیاهوی روز فرو می خوابد .......رنگها بیرنگ می شوند
و فکر مجال پرواز پیدا می کند
اگر شب نبود شعر گل نمی کرد
اگر شب نبود سقف آسمان برای اهل زمین بیگانه می شد
و کهکشانها ناشناخته می ماندند
شب سخاوتمند است.....نگاه کن که با ملیون ها ستاره به استقبالت
آمده است
شب محرم راز است و چتر بلندی است که عیب ها و کژی های
ملیونها گناهکار سیاره ی زمین را جوانمردانه می پوشاند
شب را خدا آفرید تا انسان لذت تنها شدن را احساس کند
و ازلحطه هایش پل بسازدبرای عروج به آنسوی آسمانهای ناشناخته
شب را دوست دارم که اقیانوس سکوت است ....
ای کاش جغرافیای زمین آنگونه می بود که در آن هیچکس فقیر نمی بود
و هیچ انسانی شب را گرسنه نمی خوابید
هیچ چشمی نمی گریست
و هیچ دعایی در وسط آسمان و زمین معلق نمی ماند
ای کاش سرزمین من...شهر من ...پایتخت تاریک من شبهایش مثل
سرزمین همسایه پر از مشعل های رنگارنگ شود
آیا آن روز فرا خواهد رسید که بگوییم : افغانستان دیگر جزیره ی تنها
و فراموش شده نیست ؟
آیا دوباره آن بهار های بی گلوله و بمب را تماشا خواهیم کرد؟
افغانستان . قلب من .
بلند شو . تبسم کن . قامت برافراز . ... فردا بهار می شود
فردا رقص گل سرخ را جشن می گیرند... تو نیز بخند
میدانم شانه هایت هنوز زخمی است.....و زخمهایت هنوزخونچکان است
اما امیدوارم این آخرین بهار آغشته در جنگ باشد .
افغانستان . سوگند به خالق بهار که یکمشت خاک عبیر آمیزت را
به خروار ها زر نخواهم فروخت
و خرابه های برجا مانده از جنگ ات را
با زیباترین شهر های عالم برابر نخواهم کرد
افغانستان . لبخند بزن بهار نزدیک است
میدانم لحظه هایت هنوز تاریک است و شب آلود اما خوشحالم و
دوست دارم شب را که شب جاده ایست که عنقریب به مجمع الجزایر
مرجانی خورشید منتهی می شود .
صبح نزدیک است .
پیک بهار قامت ات را گلباران خواهد کرد .
ووووووووووووووو
افتاده هر سو دل بر سر دل
آن غرقه در خون واین نیم بسمل
هردم شهید تقدیر خویشیم
پایان ندارد این دور باطل
از چشم خود نیز طرفی نبستیم
ما خانه بر دوش او پای در گل
ما را به هر سو دل می کشاند
وادی به وادی منزل به منزل
از چشم شوخش ای دل حذر کن
خون می فشاند شمشیرقاتل
لیلی فسانه است فکر دگر کن
تا کی دویدن دنبال محمل
پیوند دلها میراث عشق است
از هم جدا نیست دریا و ساحل
وووووووووووو
کتاب ضیافت افلاطون را تازه تمام کردم . کتابی است ارزشمند و بسیار گرانسنگ با درونمایه عشق
که بقول خودش نزدیکترین خویشاوند انسان است . ضیافت افلاطون کتاب عشق است و دفترشیدایی .
تا این کتاب را نخوانده بودم به درستی نمی دانستم که چرا افلاطون فیلسوف و طراح نخستین
مدینه فاضله را معلم عشق و درادبیات فارسی فلاطون خم نشین می گویند .
کلمات و قسمت هایی از متن این کتاب را نقل میکنم :
عشق سرچشمه بزرگترین منافع بنی آدم است
نگهبانی نیرومند تر از عشق وجود ندارد
عشق چنان شجاعتی به عاشق می بخشد که گویی طبیعت بزرگترین قدرت را درنهاد او گذاشته است
هیچ چیز به اندازه عشق مرگ را به کام انسان گوارا نمی سازد .
قلمرو عشق تنها جان و تن انسان نیست سراسر جهان هستی قلمرو عشق است .
عشق نزدیکترین دوست و خویشاوند انسان است و شفابخش درد هایی است که راه سعادت و
خوشبختی را بر بشر فرو بسته است .
عشق از دلهای آکنده از خشونت روی بر می تابد .
اروس خدای عشق بر هر کس که نظر بیندازد شاعر می شود .
افلاطون به نقل از اریستوفانس ( شاعر یونان که معاصر افلاطون بود) مینویسد :
به عقیده من هنوز نوع بشر معنی قدرت و توانایی عشق را ندانسته است . اگر میدانست
سراسر زمین را پرستشگاه عشق می ساخت .
همینطور افلاطون در کتاب ضیافت که در واقع عاشقانه های این فیلسوف است قسمت هایی
از یک غزل ( آگاتون ) شاعر معاصر خود را که درباره عشق سروده است نقل کرده که اینک ترجمه
فارسی آن را با هم می خوانیم :
آری عشق است که در میان مردمان صلح و آشتی برقرار می کند
به دریاها سکون و آرامش می بخشد
و توفان های خشمگین را فرو می نشاند
به رنجبران اندوهگین نشاط می بخشد
و آنهارا در رویاهای شادی بخش فرو می برد
عشق است که مارا از بیگانگی رهایی بخشید
زبان ما را فهمید و ترجمان آرزوهای ناگفته ما شد
عشق سینه هامان را از کینه بپیراست
و شمع محبت و مهرورزی را در معبد تاریک دلها مان بر افروخت
دستور عشق است که مردم با هم بیامیزند
آنجا که او فرمانرواست ادب و بزرگواریست.
عشق مایه حیرت فلاسفه و خردمندان است و مرشد با افتخار فکر و اندیشه .
او پدر فراوانی و ظرافت و زیبایی و منبع آرزوهای نیک و خجسته است
رهاننده از رنج است و سرچشمه امید ها
راهنمایی بهتر از عشق نیست .
من سر در پای الهه عشق می گذارم و او را باشور انگیز ترین نغمه ها ستایش میکنم
سرود عشق جانها و جهانها را شیفته ی خود کرده است
طبیعت ناپایدار ما جز با دستیاری عشق به ابدیت و جاودانگی نخواهد رسید .........
ووووووووووو
حالا که از عشق و در توصیف عشق سخن گفته شد سخن یک فیلسوف دیگر را هم نقل
میکنم که میگوید : عشق یعنی توقف فکر .
فیلسوف معاصر هند عشق را اینگونه تعریف میکند :
مردم به هم میگویند:( به شما علاقه دارم ) چرا به هم نمی گویند (عاشق شما هستم )
برای اینکه میترسد . عشق تعهدآور است . عشق درگیر شدن است . عشق خطر کردن
و مسولیت پذیری است و رنگ جاودانگی دارد . در حالیکه علاقه داشتن گذرا ست.
یعنی امروز دوست تان دارم و فردا ممکن است دوست نداشته باشم
وووووووووووووووو
سخنان این فلاسفه آدم را بیاد شعر ماندگار حضرت لسان الغیب می اندازد که فرمود :
جگر شیر نداری سفر عشق مکن ........والسلام.....
دیالوگ و گفتگو به منظور کشف حقیقت و رفع سو تفاهم ها و کدورت ها یکی از نیاز های اصلی
انسان امروز است
گفتگوی دو انسان دو جماعت دو قبیله دو ملت و در نهایت دو تمدن بهترین و انسانی ترین وسیله
برای غلبه بر اختلافات و کشمکش هایی است که هرگاه این کشمکش ها متوقف نگردد ممکن است
به دردناک ترین فاجعه های انسانی منجر شود .
گفتگو به عنوان حلقه اتصال و نردبان صعود بشر به قله آرامش و حیات صلح آمیز اختراع دانشمندان
جدید و نظام های سیاسی امروز نیست . این گوهر در ذات آدمی نهفته است .
انسان فطرتا تشنه گفتگو و مفاهمه است و دنیا علی رغم کژی ها و ناراستی هایش منطق های
پیروز و احتجاج های برتر و حکیمانه را در حافظه خود حفظ می کند.
مردان بزرگ با منطق گفتگو و جدل های صلح آمیز به مرز حقیقت نزدیک شده اند واین سنت تا
آنجا که حافظه تاریخ یاری می کند لااقل سابقه دو هزار و پنجصد ساله دارد .
سقراط در کوچه های آتن و در اجتماعات شهروندان و مجالس شاعران و فلاسفه و اهل سیاست
در پی کشف حقیقت و نشان دادن آن به دیگران از طریق گفتگو و دیالوگ های صلح آمیز بود .
او می گفت : من علم و هنر ندارم فقط هنرم این است که مانند مادرم فن قابلگی میدانم .منتهی
مادرم زن ها را به هنگام زایمان شان یاری و مدد میکرد و من عقل ها و ذهن ها را از طریق
گفتگو کمک میکنم تا زاینده و بارور شوند .......
بله بسیاری از جنگ ها و نزاعهای بشردرست هنگامی آغاز می شود که باب گفتگو و مذاکره
مسدود شده باشد . و غالبا جنگها را کسانی آغاز می کنند که منطق و استدلال کافی برای
اثبات به اصطلاح حق خود نداشته باشند. .......
بیایید حتا با سرسخت ترین دشمنان خود راه آشتی و گفتگو را باز بگذاریم و این را بپذیریم
که در زیر این آسمان کبود جا برای هیچ انسانی تنگ نیست دنیا به قدر کافی بزرگ است
اگر دلهای ما خیلی کوچک نباشد. فقط کافی است خود را بزرگتر از دیگران تصور نکنیم .
در مناقشه ها به عوض آنکه برطبل جنگ بکوبیم فرهنگ مدارا و منطق گفتگو را به همدیگر
تعارف نماییم .
دیدیم که مصیبت های عظیم وقتی به افغانستان هجوم آورد که ما در حل اختلافات خویش
اصل گفتمان را فراموش کردیم ... و دریغا که امروز نیز اینچنین است و ما هنوز این توفیق را
نیافته ایم که از گذشته غمبار و تجربه های تلخ و تاریک خویش عبرت بگیریم .
همه مشت بر سندان می کوبیم ...تیر به تاریکی رها می کنیم ...
رجز های خوف انگیز می خوانیم... و اگر اغراق نشود مانند عصر جاهلیت قبل از اسلام
بر اصالت قوم و قبیله و نژاد خویش فخر می فروشیم.... و جنگنامه های افتخار آمیز ؟ در
وصف تیره و تبار خویش می سراییم....و در چنین آشفته بازار پر از توطیه و تبلیغات گاهی
نخستین چیزی که قربانی می شود حقیقت است...........
گفت : ای وا ... چه بدقواره شدی
ساکت و سرد و سنگواره شدی
نه ستاره نه ماه آوردی
گرچه چون ابر پاره پاره شدی
گشتی و گشتی و در آخر کار
چشم بد دور هیچکاره شدی
مثل بودا زجا نمی جنبی
یا مگر اهل استخاره شدی
گفتم ای دوست طنز شیرین است
بشنو از من که ما هپاره شدی
با تو همزاد و همسفر بودم
ناگهان دیدمت ستاره شدی
ججججججججججج
این غزل را که همین امشب نوشته امتقدیم می کنم به عزیزانی که با قبول
زحمت لطف می کنند و این وبلاک را مشاهده می فرمایند .
خانه ات کابل است هلمند است ؟
دل به دیدارت آرزومند است
خنده کن کاین دلی که من دارم
سخت محتاج یک شکرخند است
بلخ مال تو قندهار از من
بین ما صد هزار پیوند است
پشت این خال و خط چه می گردی
هر کجا دل رود سمر قند است
گفت شکر فروش شهر مزار
جان من پارسی همان قند است
فارسی بانوی غزل ها را
آسمانی ترین گلوبند است
دل غریبانه می شکست دریغ
کس ندانست قیمتش چند است
وووووووووو
حوالی عصر بود
هنوز آفتاب تا غروب یک نیزه فاصله داشت
شهر ساکت و آرام بود مثل شهر ارواح در افسانه های اساطیر
جاده ها پر از آدم های عجیب بود
مردان چکمه پوش ..........ریش ها بلند
عمامه ها سیاه یا سفید
آنها فاتحان شهر بودند که با عبور از روی جنازه ها... شهر مولا علی را تصرف کرده بودند
تفنگ منشور حکمرانی شان بود
و ریش تنها نماد مسلمانی شان
در آن عصر در پشت کتازه های چارباغ سخی ......این جماعت جنگاور
مردی فقیر و میانسالی از اهلی شهر را استنطاق می کردند
بازار تفتیش عقاید داغ داغ بود
گویا آن مرد حافظ بود در محاصره محتسب های دره دار
و یا گالیله در جایگاه متهمین در حضور ارباب کلیسا
مرد مظنون بیسواد بود و درس نخوانده
و چین و چروک دستها و صورتش از یک عمر رنج و فلاکت و کار های شاقه حکایت می کرد
گفتند: کیستی ؟
گفت : مسلمانم
- مذهبت چیست؟
- مذهب اسلام
- از کدام قوم و طایفه ای ؟
با لهجه عامیانه ای گفت : اهل اسلام همه اش یک قوم است
یکی از مفتشین با خشم و غضب پرسید: اگر مسلمانی بگو چهار چوب سنت کدام است؟
یا جواب بده یا با این شلاق استخوانهایت را خرد میکنم
اما آن مرد جواب نداشت ساکت ماند از ترس می لرزید . هرگز چنین چیزی را نشنیده بود
حافظه اش یاری نمی کرد فقط زیر لب می گفت ۴ چوب سنت ؟ ۴ چوب سنت ؟ .......
لحظه ای بعد شلاق داران بیرحم اداره امر بالمعروف و نهی عن المنکر آن روستایی بیسواد را
زیر رگبار تازیانه و شلاق گرفتند ۱۰ ضرب ۲۰ ضرب و.... و
شلاق نبود کیبل جوش داده گره دار آهنین بود
و سرانجام آن مرد که برای کسب یک لقمه نان حلال به اهل و عیالش به شهر آمده بود
به یک مرده متحرک تبدیل شد
استخوانهایش را خرد کرده بودند
و کسی هم جرات نداشت که به ضارب بگوید بس است ... بنده خدا میمیرد....این گناه عظیم را
بر او ببخش
روز ها بعد فهمیدمکه ۴ چوب سنت اینهایند : مسواک. نعلین . عصا . تسبیح .
چله ی تابستان بود . هفدهم ماه اسد سال ۱۳۷۷ حوالی ساعت ۱۰ قبل از چاشت جنگجویان مسلح
طالبان سوار بر موتر های داتسن شلیک کنان وارد شهر مزار شدند. دستور قتل عام صادر شده بود
مخصوصا کمر بسته بودند به کشتار قوم هزاره . جزییات این کشتار وحشیانه را شاید همگان می دانند
می خواهم به یکی از صحنه های که کمتر توصیف شده است اشاره کنم :
در آن روز شدت حادثه و خشونت طالبان به حدی بود که خانواده های هزاره از نقاط مختلف شهر از
دامنه دشت بسوی کوه شادیان و چهارکنت گروه گروه فرار می کردند. دشت پر از جمعیت بود : زن مرد
طفل آدمهای مریض موسفید دختران جوان که همه با وحشت و اضطراب فرار می کردند طالبان از پشت
سر آنان را به رگبار بسته بودند صحنه ی قیامت بود و نمونه دیگری از واقعه عاشورا . زن ها بدون چادر
و مردها و بچه ها بدون کفش پابرهنه نفس نفس زنان می دویدند تا از تیررس دشمن دور شوند
من در آن هول و هراس و در میان ضجه های اطفال و زنان می دیدم که بعضی از زنان جوان نوزاد های
شیر خوار خود را در دل دشت و در مسر داتسن های طالبان رها می کردند
حد اقل شش هفت طفل شیر خوار رهاشده در دشت را به چشم سر دیدم . گریه می کردند
جیغ می زدند . گرسنه بودند و بعضی از آنان در حال جان دادن . بله عمق فاجعه به حدی بود که مادر
عزیز ترین گوهر خود یعنی طفل شر خوارش را رها کرده و خود در حال فرر بود . آن روز روز وانفسا بود
مثل روز قیامت . آری انسان گاهی این گونه به گرگ انسان تبدیل می شود و کسی که می تواند
فرشته باشد و یا حتی بالاتر از آن به این شکل هیولا می شود . خداوند روز هایی از این گونه را دیگر
در این سرزمین تکرار نکند . نسل امروز به اندازه صد نسل عذاب دیده شکنجه شده شلاق خورده
زخم زبان دیده و هزار مصیبت دیگر ..... بیایید نگذاریم آن سیل سیاه دوباره از پشت کوههای جنوب
به این دیار سرازیر شود
روزی اگر دستم رسد نابود سازم جنگ را
برفرق شاهان بشکنم اکلیل را اورنگ را
آفاق را برهم زنم این مرز هارا بشکنم
در دشت ها جاری کنم دریای نیل و گنگ را
روزی اگر دستم رسد درویش را سلطان کنم
از تخت سازم واژگون حکام بی فرهنگ را
با گرگ گویم هین برو دربان میش و بره شو
حکم سلیمانی دهم مور ضعیف و لنگ را
قانون نو انشا کنم ابلیس را افشا کنم
درویش را گویم بگیراین گنج رنگارنگ را
بر بیکسان احسان کنم فقر و غنا یکسان کنم
چون جنت رضوان کنم دنیای کژ آهنگ را
روزی اگردستم رسد در هیچ جای عالمی
بر تخت ننشانم دمی دیوانه ی الدنگ را
دنیا به سامان آورم نعمت فراوان آورم
دلشاد و خندان آورم جمعیت دلتنگ را
آرم جهانی نو پدید فارغ ز فرعون و یزید
آن جا دگر نتوان شنیدآواز طبل جنگ را
ووووووووووووو
من نه اهل فلسفه ام و نه پیرو مکتب اومانیسم اما چون از تبار شلاق خورده های
زنجیر بدوشم اعتقاد دارم که انسان شریف تر از آنست که اینگونه شماتت آمیزباآن
رفتار می شود. انسان در عین فناپذیربودنش جاودانه است و در کتاب خلقت انسان
کلمه مرگ آخرین واژه نیست . اما دریغ که این موجود زیبا در سرزمین ما مثل پیاده
شطرنج در دست بازیگران قدرت است که گاهی برای حمایت از آن شاهزاده عیاش
و زمانی برای دفاع از فلان وزیربی خاصیت و ابله و شکم بزرگ در برابرگلوله های
دشمنی که نمی شناسد سینه سپر می کندوسنگربه سنگر به پیش می تازد و
باسواره و پیاده دشمن مجهولمی جنگدو سرانجام با یک اشاره بازیگران قدرت محو
و مات می شود.
چقدر جامعه باید از اصالت تهی شده باشدکه در آن انسان گرگ انسان می شود
و آنکه با گلوله نمرده است باید از قحطی و سرما و بیماری بمیرد.
برای بسیاری از انسانهای این سرزمین خوشبختی یک معادله مجهول است و
سرنوشت راهی است که همواره به بن بست های ناگشودنی ختم می شود
ادامه مطلب
سلام به همه ی دوستان و سروران گرامی
سلام بر نینواز عشق در نیستان کربلا
ایام اربعین حسینی است به همین مناسبت سوگسروده ای دارم به پیشگاه علمدار
کربلاابوالفضل العباس علیه السلام .ا
امید که این برگ سبز در محضر آن سردار گلگون قبا پذیرفته گردد وووووووووووووو
دست
آن کیست شسته ازهمه ی روزگار دست
با خشم برده یکسره بر ذوالفقار دست
آن کیست مثل شعله ی آتش به پشت زین
افکنده تیغ او به یمین و یسار دست
فرزند مرتضاست ابوالفضل نامدار
مردی که دست اوست به از صدهزار دست
بوسید روز واقعه دست حسین را
گفتا که یا اخا زسرم برمدار دست
وانگه چو شیر شرزه به میدان شتافت تا
برگیرد از پیاده سر و از سوار دست
در های و هوی جنگ و چکاچاک تیغ ها
می ریخت مثل برگ خزان هرکنار دست
می گفت شمر دست نیابیم بر حسین
تا هست بو فضایل و این جانشکار دست
این پور مرتضاست نیابد به روز رزم
بر وی هزار رستم و اسفندیار دست
با چشم تیر خورده به دست بریده گفت
یک لحظه برندارم از این کارزار دست
بگرفت مشک آب به دندان که مرد را
در امتحان عشق نیاید به کار دست
تیری ز چله گشت رها آب مشک ریخت
آهی کشید و شست زجان جان نثار دست
عباس یعنی آیینه ی مرتضی علی
مردی که دست اوست به از صد هزار دست
ووووووووووووو
در خراب آباد دل صاحبدلی پیدا نشد
درصف آشفته حالان بسملی پیدا نشد
تن رها کردم به موجستان بحر مثنوی
اندک اندک غرق گشتم ساحلی پیدا نشد
تا به یک یاهو طلسم آسمان را بشکند
جستجو کردیم مرد کاملی پیدا نشد
هند و چین و روم و ری بلخ و بخارا گشته ایم
فاش گویم شهریار عادلی پیدا نشد
از نیستان ادب معنی طرازان رفته اند
دل چه بسیار است اما بیدلی پیدا نشد
اگر سیاره ها را بگردی اگر در دورترین کهکشانها سفر کنی و یادر اعماق
دریا هاشناورشوی و اشیا و آفاق را با دیده تحقیق بنگری در فرجام کار
در خواهی یافت که انسان زیبا ترین کامل ترین و اسرارآمیزترین موجودیست
که وجود دارد
زمین مال انسان است
آسمان با ماه و خورشید و ندیل های بیشمارش چتر بزرگی است
بر فراز سرانسان. واین کاینات عظیم الجثه و غول پیکربا هر قطره خونی
که در رگهای انسان جاریست پیوندگسست ناپذیر دارد
خداوند ابر و باد را ماه و خورشید را خاک را افلاک راآنگونه آراسته و آفریده
که خدمتگزار جاودانه انسان باشند
این موجود کوچک پنج ضلعی جانشسن خداست بر زمین که با تکیه بر
جوهره عقل و اشراق میتواند پنجره آسمانها را بگشاید
درکاینات بالنده و نا آرام محوردوم پس از خدا کسی نیست جز انسان و او
تنها کسی است که میتواند خداگونه باشد و آفریده ایست که استعدادآفریننده
شدن را دارد . انسان نفیس ترین تابلوی آفرینش است و از طفیل اوست که
دنیای که میتوانست برای همیشه ماقبل تاریخ باشد به یوسفستان
حیرت انگیز تبدیل شده است . انسان آقای زمین است و ارزشمند ترین
هدیه آسمان بر طبیعت
عشق با انسان معنا پیدا می کند
مذهب راهی است برای رفتن و بالندگی روح انسان
زیبا ترین پرستش گفتگوی عاشقانه انسان با خداست
بهشت بدون انسان حتی قابل تصور هم نیست
انسان است که زیبایی و حقیقت را دوست دارد
اوست که لذت عفو را درک می کند و در موقع ارتکاب گناه وجدانش بر می آشوبد
در میان مخلو قات خدا تنها انسان است که موجودیست کمال جو
که می تواند بانردبان عقل به آسمانها پرواز کندو با کاینات سخن بگوید
اما این انسان در سرزمین ما داستان بسیار غم انگیز دارد
( این قسمت باشد برای صفحه بعد )

